The path that led to you again...
ویو دو سال بعد...
«ماماااانننن، من بابامو میخواممم.»
«بس کن دیگه هاجون. من چی برات کم گذاشتم؟ تمام سعیمو کردم که تو هیچوقت جای خالی پدرت رو حس نکنی اما هر روز و هر روز بدتر میکنی.»
پسرک گریه اش شدت گرفت و بدون حرفی رفت تو اتاقش و مادرش رو با افکارش تنها گذاشت.
دختر دیگه نمیتونست دلتنگی و بی قراری پاره ی تنش رو تحمل کنه... اما باید چیکار میکرد؟
باید میرفت پیش شوهر سابقش و میگفت این بچه منو توعه و الان دلنتگ پدرشه؟
اما غرور دختر چی؟
اگر پسر سرزنشش میکرد؟
یا اگر دل بچه رو میشکست؟
دخترک آهی کشید و با خودش گفت:
«دیگه نمیتونم ادامه بدم.»
رفت سمت اتاق پسرش و آرام در را باز کرد و دید پسرش روی تخت با پتویی که روی سرش کشیده آرام با هق هق های کودکانه گریه میکنه.
«جوجه»
هیچ جوابی از طرف پسرک لجبازش نگرفت..
دقیقا عین پدرش که هر وقت ناراحت میشد عین بچه های یک ساله قهر میکرد باید منتشو میکشید.
«جوجهِ مامان»
«...»
دخترک آهی از سر ناامیدی کشید.
«باشه.... میبرمت پیش پدرت.»
پسر کوچولو آرام از لای پتو سرش را آورد بیرون و با چشم های اشکی و براقش که با چشم های پدرش مو نمیزد نگاهش کرد.
«واقعنی!؟»
ات لبخند غمگینی زد.
«من برای پسرم هر کاری میکنم تا اشک تو چشماش جمع نشه و اخم به پیشونی اش نیفته.»
پسرک ناراحتی را کنار زد و با ذوق مادرش را بغل کرد.
دخترک از الان استرس دیدار ناگهانی فردا را داشت.
ای کاش پسرکش انقد لجبازی نمیکرد برای دیدار پدرش.
ای کاش همه چیز به گذشته بر میگشت.
اما کیه که این آرزو های دیرینه رو برآورده کنه؟
ویو فردا...
پسرک با ذوق در خانه میدوید و با صدای کودکانش میگفت
«کی میریم؟»
دخترک جلوی پسرکش زانو زد و دستی به موهای پسر کشید و لب زد:
«انقد ذوق داری برای دیدن پدرت؟»
پسرک با هیجان سرش را بالا و پایین کرد.
دخترک از واکنش پسرک لبخند غمگینی زد.
«بریم.»
پسرک و مادرش سوار ماشین شدن و در تمام مدت پسرک با ذوق همش درباره پدرش سوال میپرسید.
بعد از دقایقی رسیدند.
همان خانه ای که عشقشان را در آن چال کردند.
دختر و پسرک از ماشین پیاده شدند.
دخترک پاهای لرزانش را به سمت خانه برد.
میترسید...
میترسید از واکنش پسر بعد از دیدن او و حاصل عشقشان.
میترسید از اینکه به جای اینکه او در را باز کند دختری در باز کند.
میترسید پسر عاشق کس دیگری شده باشه...
چون....
چون هنوز احساساتش نسبت به پسر مانند چراغی کوچک در قلب تاریکش روشن بود.
با تردید زنگ در را زد.
پسرک با ذوق بالا و پایین میپرید.
در باز شد...
هنوز همان جذا++--بی+ت را داشت...
همان چشمان نا++فذ...
موهای ابریشمیِ شکلاتی..
ویو تهیونگ...
.
.
.
ادامه دارد...
با همکاری:𝑾𝒚𝒍𝒅𝒆𝒓 & 𝑰𝒂𝒏
لایک:7
کامنت:3
فالو:4
بازنشر:2
(ببخشید اگه بد شد...خودم از این چند پارتیِ خوشم نیومده.جالب نیس.. راستی لطفا اون پیج که تو بیرون هس رو هر کسی فالو داره آن بزنه... چون همین پیج خیلی الان شلوغ شده و واقعا گیج شدم که به کی باید بک بدم و کی باید برم اونجا تا دسترسی فالو بدم...)
«ماماااانننن، من بابامو میخواممم.»
«بس کن دیگه هاجون. من چی برات کم گذاشتم؟ تمام سعیمو کردم که تو هیچوقت جای خالی پدرت رو حس نکنی اما هر روز و هر روز بدتر میکنی.»
پسرک گریه اش شدت گرفت و بدون حرفی رفت تو اتاقش و مادرش رو با افکارش تنها گذاشت.
دختر دیگه نمیتونست دلتنگی و بی قراری پاره ی تنش رو تحمل کنه... اما باید چیکار میکرد؟
باید میرفت پیش شوهر سابقش و میگفت این بچه منو توعه و الان دلنتگ پدرشه؟
اما غرور دختر چی؟
اگر پسر سرزنشش میکرد؟
یا اگر دل بچه رو میشکست؟
دخترک آهی کشید و با خودش گفت:
«دیگه نمیتونم ادامه بدم.»
رفت سمت اتاق پسرش و آرام در را باز کرد و دید پسرش روی تخت با پتویی که روی سرش کشیده آرام با هق هق های کودکانه گریه میکنه.
«جوجه»
هیچ جوابی از طرف پسرک لجبازش نگرفت..
دقیقا عین پدرش که هر وقت ناراحت میشد عین بچه های یک ساله قهر میکرد باید منتشو میکشید.
«جوجهِ مامان»
«...»
دخترک آهی از سر ناامیدی کشید.
«باشه.... میبرمت پیش پدرت.»
پسر کوچولو آرام از لای پتو سرش را آورد بیرون و با چشم های اشکی و براقش که با چشم های پدرش مو نمیزد نگاهش کرد.
«واقعنی!؟»
ات لبخند غمگینی زد.
«من برای پسرم هر کاری میکنم تا اشک تو چشماش جمع نشه و اخم به پیشونی اش نیفته.»
پسرک ناراحتی را کنار زد و با ذوق مادرش را بغل کرد.
دخترک از الان استرس دیدار ناگهانی فردا را داشت.
ای کاش پسرکش انقد لجبازی نمیکرد برای دیدار پدرش.
ای کاش همه چیز به گذشته بر میگشت.
اما کیه که این آرزو های دیرینه رو برآورده کنه؟
ویو فردا...
پسرک با ذوق در خانه میدوید و با صدای کودکانش میگفت
«کی میریم؟»
دخترک جلوی پسرکش زانو زد و دستی به موهای پسر کشید و لب زد:
«انقد ذوق داری برای دیدن پدرت؟»
پسرک با هیجان سرش را بالا و پایین کرد.
دخترک از واکنش پسرک لبخند غمگینی زد.
«بریم.»
پسرک و مادرش سوار ماشین شدن و در تمام مدت پسرک با ذوق همش درباره پدرش سوال میپرسید.
بعد از دقایقی رسیدند.
همان خانه ای که عشقشان را در آن چال کردند.
دختر و پسرک از ماشین پیاده شدند.
دخترک پاهای لرزانش را به سمت خانه برد.
میترسید...
میترسید از واکنش پسر بعد از دیدن او و حاصل عشقشان.
میترسید از اینکه به جای اینکه او در را باز کند دختری در باز کند.
میترسید پسر عاشق کس دیگری شده باشه...
چون....
چون هنوز احساساتش نسبت به پسر مانند چراغی کوچک در قلب تاریکش روشن بود.
با تردید زنگ در را زد.
پسرک با ذوق بالا و پایین میپرید.
در باز شد...
هنوز همان جذا++--بی+ت را داشت...
همان چشمان نا++فذ...
موهای ابریشمیِ شکلاتی..
ویو تهیونگ...
.
.
.
ادامه دارد...
با همکاری:𝑾𝒚𝒍𝒅𝒆𝒓 & 𝑰𝒂𝒏
لایک:7
کامنت:3
فالو:4
بازنشر:2
(ببخشید اگه بد شد...خودم از این چند پارتیِ خوشم نیومده.جالب نیس.. راستی لطفا اون پیج که تو بیرون هس رو هر کسی فالو داره آن بزنه... چون همین پیج خیلی الان شلوغ شده و واقعا گیج شدم که به کی باید بک بدم و کی باید برم اونجا تا دسترسی فالو بدم...)
- ۵.۲k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط